نیچه از منظر هایدگر
فصل 5
نيچه
نزد هگل، روح مطلق، هستي هستندهها، اراده ي مطلق نيز بود، از طريق «اراده» به ضرورت ذاتياي اشاره مي کند که برپايه ي آن مطلق در فروبستگي کامل خود آشکار مي شود. از اين حيث، ايدئاليسم ديالکتيکي هگل فلسفه ي ارادهاي کمتر از فلسفه ي کانت، فيشته يا شلينگ نبود. شوپنهاور مابين هگل و نيچه قرار داشت. تنها کافي است به عنوان کتاب او، جهان همچون اراده و بازنمود، توجه کنيم تا از يک سو، دريابيم که او چگونه عميقاً در سنت سوبژکتيويستي، سنتي که لايب نيتس پس از دکارت آن را تثبيت کرده بود، غوطه ور شده است، و از سوي ديگر چگونه او به نيچه، که بر اساس شهادت شخصياش به او مديون است، نزديک مي شود، از همان ابتدا يک امر شايع و معمولي است. سپس، آنگاه که به فلسفه ي اراده ورزي عام نيچه مي پردازيم، در نسبت با پذيرش اين برنهاد که نيچه «کمال» متافيزيک در غرب است، تاحدي آماده مي شويم. شايد! به هر حال، قبل از اين که معناي دقيق اين امر را واکاوي کنيم، ابتدا بايد آن را به نحو دقيق بشکافيم.
خطوط اصلي تفسير هايدگر از نيچه ابتدا در مقاله اي تحت عنوان «کلام نيچه "خدا مرده است"» ظاهر شد. برنهادهاي آن را مي توان در قالب اصطلاحات کلي به نحو ساده بدين شيوه بيان کرد: «خدا» براي نيچه آن چيزي است که او از خداي مسيحيت مدنظر دارد، اما آن را به يک شيوه ي غيرمسيحي تفسير مي کند. نزد نيچه، خدا نماد جهان کاملاً فوق محسوسِ ايده ها و ايدئال ها، و، چنان که خواهيم ديد، ارزش هاست، زيرا او (خداوند) مبنا و غايت نهايي اين ايدئال هاست، که به نوبه ي خود غايت حيات زميني هستند، چنان که گويي، از بالا و از بيرون آن را تعيين مي کنند. چنين جهاني، بر اساس سنت کهن افلاطوني، جهان حقيقي، اصيل و کاملاً واقعي را تشکيل مي دهد، در حالي که نظم امور محسوس و تغييرپذير تنها يک جهان ظاهري و غيرواقعي است. اگر اين جهان محسوس «صرفاً ظاهري» را در معناي وسيع کانتي جهان «فيزيکي» لحاظ کنيم، لذا جهان ايدئال و فوق محسوسِ سنت افلاطوني آشکارا فوق فيزيکي است، يعني، جهان فرافيزيکي. بنابراين، «خدا» براي نيچه نمادپردازي «جهان»، يعني، نظم، [جهان] متافيزيک است.
گفتن اينکه خدا مرده است، به اين معني است که اين جهان متافيزيکي اعتبار خودش را از دست داده است، تمام قدرت خود را در عرضه ي چيزي به انسان که از طريق آن او بتواند از خود بيشتر محافظت کند يا از طريق آن او جهت و تکيه گاه هاي خود را بيابد، از دست داده است، [در کل اين جهان متافيزيکي] اصولاً هيچ معنايي ندارد. اين بي معنايي (بدين ترتيب، «هيچ»)بودگي [= لاشيئيت] يک پوچي (nihil) (به عبارت ديگر، «هيچ»)گرايي («بودگي») است. بر اساس نظر هايدگر، کلام نيچه، «خدا مرده است»، چيزي نيست جز اعلام صرف واقعيت، به عبارت ديگر، کلام او يک صورت بندي قابل توجه پوچ گرايي/نهيليسم متافيزيکي است که نيچه شاهد آن است. و اين پوچ گرايي صرفاً يک پديدار منفرد تاريخي ميان ساير پديدارها، از قبيل رنسانس، انسان گرايي/اومانيسم، عصر روشنگر و مانند آن نيست. هايدگر مدعي است که، اين امر براي نيچه يک گشت تاريخي کامل، در حقيقت گشت اساسي تاريخ در غرب از زمان افلاطون است، که هايدگر در اينجا از آن با عنوان تاريخ متافيزيک ياد مي کند.
لازم به يادآوري اين واقعيت نيست که متافيزيک عبارت است از تفسير موجودات بر حسب موجودبودگي شان (علم به موجود بماهو موجود). بصيرت خاص نيچه در توجه به اين امر است که تفسير موجودات متداول در زمان او ديگر ارزش خود را از دست داده است، زيرا اين تفسيري است که به ارزش هايي متوسل مي شود که آشکارا هيچ ارزشي ندارند. استدلال [اين است]: ارزش هاي متعالي، يعني «خدا» و جهان ايدئال و فوق محسوس(متافيزيکي)، را نمي توان به جهان واقعي و بالفعل تجربه ي روزمره ترجمه کرد. رسالت نيچه از يک سو اين است که تهي بودگي (ارزش زدايي/بي ارزش شدن) تمام ارزش هاي سنتي را اعلام، و سپس اقدام به طرد آن ها کند، از سوي ديگر، تفسيرهاي نوين خاصي از موجودات از حيث هستي شان بدست دهد که همراه با اين طرد به عنوان شيوه ي امکان غلبه بر بي ارزش شدگي (پوچ گرايي) مورد پذيرش باشد. بخش نخست اين برنامه را مي توان پوچ گرايي «سلبي» [منفعل] خواند، و بخش دوم را «ايجابي» [فعال]، هر دو جنبه متناظرشان در «بدبيني ضعيف» و «بدبيني قوي» شوپنهاور وجود دارد.
اما پوچ گرايي ايجابي تنها نبايد به جايگزين کردن ارزش هاي جديد به جاي ارزش هاي قديمي اکتفا ورزد، به عنوان مثال، پرکردن جاي خالي خدا و سلسله مراتب ارزش هاي فوق محسوس با بديل هاي کم ارزشي چون سوسياليسم يا موسيقي واگنري. بلکه مبناي کامل ارزش ها بايد از نو ساخته شده باشد. تنها از طريق بازارزشگذاري (re-valuation) مي توان بر ارزش زدايي (De-valuation) غلبه کرد. بايد اصول معين نويني از ارزش ها وجود داشته باشد، اما نه اينکه در جهان بدون حيات فوق محسوس جستجو شود. بگذاريد آن چيزي سرزنده باشد که فوق محسوس نيست. بگذاريد خود حيات باشد.
لذا متافيزيک خود نيچه به فلسفه ي نيروي حيات، مدعي غلبه بر پوچ گرايي متافيزيکي دوران به واسطه ي نوع بالاتري از پوچ گرايي، يعني پوچ گرايي ايجابي، تبديل مي شود. اما هنوز يک پوچ گرايي باقي مي ماند! و هايدگر استدلال خواهد کرد که آن کاملاً در تأييد دعاوي اش ناکام مي ماند، صرفاً به اين دليل که باز متافيزيک باقي مي ماند. مسأله اين است که به زعم هايدگر تمام متافيزيک ها پوچ گرا هستند. زيرا ذات پوچ گرايي عبارت از اين واقعيت است که خود فرايند هستي (Being-process)، به عنوان حقيقت ظهوريافته، به معناي نيستي (nothing) است «... تا آنجا که حقيقت موجودات اين چنيني به عنوان هستي تلقي مي شود، زيرا [خود] حقيقت هستي پا پس مي کشد...». به اين دليل است که «... متافيزيک، در ذات خود، پوچ گرا است...». به عبارت ديگر، فراموشي هستي. آشکارا تنها نحوه ي مؤثر غلبه بر چنين پوچ گرايياي عبارت است از فراتر رفتن از متافيزيک به منظور تأمل بر خود فرايند هستي. اين آن چيزي است که نيچه انجام نمي دهد- نمي تواند انجام دهد- تا زماني که در درون محدوده هاي متافيزيک باقي بماند.
بگذاريد ببينيم که چگونه نيچه در صدد تعيين مجموعه ي جديدي از ارزش ها بر مي آيد، مبناي او عبارت است از يک نيروي حيات فراگير. ما خواستار فهم اين امر هستيم که چگونه اين نيروي حيات درک مي شود و چگونه مي تواند ارزش هاي جديدي بنيان گذاري کند. با بيان بسيار کلي مي توان گفت اين نيروي حيات تصور مي شود که مبنايش را در شدن (صيرورت)، نه صرفاً در معناي تغيير بي پايان، بلکه در پوياي کلي اي دارد که تمام موجود را دربرمي گيرد و آن ها را همچون موجودات متعين مي سازد و در هستي شان قوام مي بخشد. هايدگر از اصطلاحات کلاسيکي ذات و وجود جهت متمايز کردن دو اصل متضايف با شدنِ نيچه اي استفاده مي کند: اراده ي معطوف به قدرت (Wille zur Macht) به عنوان ذات پويايي پيشرونده ي آن؛ «بازگشت جاودانه ي همان وضعيت امور» (ewige Wiederkehr des Gleiche) به عنوان صورت وجودشان:
... دو کليدواژه ي متافيزيک نيچه، «ارداده ي معطوف به قدرت» و «بازگشت جاودانه ي همان» موجودات را در هستي شان تحت اين دو جنبه تعيين مي کنند که از همان دوران آغازين اصول راهنماي متافيزيک بوده اند [به عبارت ديگر] ens qua ens [بودن] به معناي ذات و وجود.
اجازه مي دهيم که اين دو جنبه از شدن عام نيچه تحليل ما را به دو بخش تقسيم کند.
الف. ارداده ي معطوف به قدرت
1. نيروي حيات و اراده
«... در زبان نيچه، ارداده ي معطوف به قدرت، شدن، نيروي حيات و هستي در وسيع ترين معناي کلمه، يک ["چيز"] هستند...». اينکه چرا نخستين صورت بندي از ميان اين صورت بندي ها بر ساير آن ها برتري دارد ما پيشاپيش ايده ي خاصي را عرضه کرده ايم و چنان که پيش تر رويم آن را بهتر خواهيم فهميد. در حال حاضر، بگذاريد به ذکر اين نکته اکتفا ورزيم که لايب نيتس اولين بار اين تلقي از سوژه را بسط داد که آن نه تنها در من انساني، بلکه در تمام موجودات نيز، تا آنجا که پويا هستند، يعني براي پويايي بيشتر داراي يک رانه (appetitus) ("اراده") هستند، مندرج است، جريان عمده ي انديشه ي مدرن هستي را به عنوان پويايي موجودات پويا، به نحو واحد يا متفاوتي به مثابه اراده تلقي مي کرد. بنابراين، تنها امر عادي اين است که نيچه بايستي هستي را به عنوان يک شدن عام (نيروي حيات) تصور و آن را به مثابه اراده تلقي کند. در اين بخش، ما بايد از همان ابتدا در مقابل تلقي اراده ي عام از حيث صرفاًً روان شناختي جبهه بگيريم. اين امر ذاتاً نه کوششي در آنچه که هنوز به تملک درنيامده است، [بلکه] محصول و برآيند احساسي از خواستن است. درک نيچه يک تصور کاملاً متافيزيکي است، و اگر اصولاً درصدد فهم آن برآييم، بايد آن را به نحو متافيزيکي تفسير کنيم. با وجود اين، اين تفسير از هستي هستنده ها، که پويايي دروني اش به گونه اي است که به بهترين وجه بر مبناي آنچه تجربه ي بشري «اراده ورزي» مي خواندش، قابل بيان است.
ما اين واقعيت متافيزيکي را با اين پرسش درک مي کنيم: «اراده» ورزي، حتي در انسان، به چه معناست؟ به زعم نيچه، آن به معناي «خدايگان بودن» است. «اراده ورزي اراده کردن براي خدايگان شدن است ...». اين متضمن يک سلطه (سيادت) بر آنچه که خواسته شده، است، از اين رو ذاتاً نه يک آرزو کردن است و نه يک تقلاي پس از بدست آوردن چيزي، بلکه يک حاکميت است، که متضمن قدرت وضعيت قابل شناختي است که بر امکان هاي هر کنش معيني قابل اعمال است. آنچه در امر (فرمان)، امر مي شود تمرين اين قدرت آزاد است. در يک امر، کسي که امر مي کند، به اين قدرت جهت رهايي از يک کنش تن در مي دهد و بدين ترتيب به (اطاعت) خودش رضايت مي دهد. لذا، امر اصيل صرفاً از دادخواهي براي ديگران متفاوت است؛ آن عبارت از تسليم خود شدن، از اين رو، يک خودتسليمي، يک خوداستيلايي است.
اگر اراده ورزي امر به تسليم شدن به قدرت خودمان است جهت رهايي (ممکن است فردي وسوسه شود و بگويد که، اگرچه هايدگر در اينجا بر اصطلاح، از طريق اجازه دادن به قدرت رهايي خود شخص به اينکه خودش باشد، تکيه نمي کند.)، لذا آنچه اراده مي خواهد اراده ورزي خود آن است. «... اراده خودش را اراده مي کند ...». اين همان اراده ي معطوف به قدرت (Wille zum Willen) است. با اين حال، اراده به فراسوي خودش مي رود، يعني، از يک سو خودش را تحت کنترل خودش درمي آورد و از سوي ديگر به اراده ورزي بيشتري ادامه مي دهد، جهت فراتر رفتن از لحظه ي بي واسطه ي استيلا بر خود از طريق اراده به رشد، قوي تر شدن، و در اراده ورزي بيشتر، هر چه بيشتر تبديل به خود شدن.
در اينجا يک ثنويت وجود دارد، و اين نکته داراي ارزش بسيار است. اراده نيروي حيات است، و رشد و نمو قانون حيات است. اما قانون رشد و نمو متضمن يک ثبات (Erhaltung) و به همان اندازه پيشرفت، يعني رشد مداوم (Steigerung) است. به عنوان مثال، نيروي حياتي کل بوته ي رز، در بوي خاصي است که در يک کانون متمرکز در آغاز باز شدن غنچه پديد مي آورد. در آن اين نيروي حياتي «ميزاني» از گشودگي را حاصل مي کند که ممکن است به عنوان امر حاصل شده، لحظه ي باقيمانده، ثبات موقت، لحاظ شود، ثباتي که ممکن است به عنوان امر ثابت تلقي شود. با اين همه، اين امر يک چيز ايستا نيست. به عکس، اين ثبات ايمن حفظ مي شود تنها با بسط اينکه آن پيشاپيش به واسطه ي پويايي دروني خودش تفوق يافته است، پيشاپيش شدنِ بي ثبات است، از اين رو با پيشروي حيات غلبه پيدا مي کند. بوته ي رز در فرايند بازکردن غنچه قرار دارد.
اين دو لحظه مؤلفه هاي متناظر يک جنبش واحد است، که از ذات يکپارچه فرايند زنده ناشي مي شود. مؤلفه ي ثبات (لحظه ي تحکيم تحولي که تاکنون صورت گرفته) در خدمت مؤلفه ي «پيشي جستن/ بهترشدن» است، زيرا آن ميزان دستاورد از پيش حاصل شده اي است که نقش مبنايي براي دستاورد بيشتري را بازي مي کند. از يک طرف، مؤلفه ي پيشي جستن از طريق حفظ کانون آن براي فرايند رشد به ثبات قابل بررسي ياري مي رساند. هر دو مؤلفه ي رشد براي فرايند حيات ضروري هستند، اگر خودش موجود باشد. آنها شرايط حيات هستند؛ در مورد اراده ي جهاني، و تا آنجا که از ذات آن نشأت مي گيرند، آنها ممکن است گفته شود از سوي خود اراده «وضع مي شوند» (Setzen).
حال لحظه ي يکپارچگي هنگامي رخ مي دهد که تسليم اراده شود، و بدين سبب بر خودش غلبه کند، يعني به عنوان خدايگان خويش. ممکن است بگوييم که در لحظه ي ثبات، اراده قدرت (Macht) را بر خودش اعمال مي کند. به همين نحو، پيشي جستن اراده بر خويشتن در اشتياقش به قوي تر شدن خويش نهفته است و خود بيشتر جنبشي است در جهت قدرت بيشتر و بيشتر. از اين لحاظ، پيشي جستن يک خود «مقاومت ناپذيري» است که سرشت اراده ورزي را امکان پذير، يعني مقتدر (ermächtigt) مي سازد. لذا، در صورت بندي «اراده ي معطوف به قدرت»، واژه ي«اراده» تنها نحوه اي را مشخص مي سازد که از طريق آن اراده خودش را اراده مي کند، تا آنجا که سرشت آن امر کردن است. «... اراده و قدرت در نتيجه در [صورتبندي] اراده ي معطوف به قدرت براي اولين بار به هم پيوند نمي يابند، بلکه اراده در مقام اراده ي معطوف به خواستن/اراده ورزي اراده ي معطوف به قدرت در معناي يک امر مقتدر معطوف به قدرت است ...». صورت بندي هر چه باشد، دو مؤلفه ي ثبات و پيشي جستن در نسبت با سرشت آن امري ذاتي هستند. «... اراده ي معطوف به قدرت بايد به نحو همزمان شرايط را براي ثبات و فراتر رفتن از قدرت ايجاد کند.» سرشت اراده عبارت است از وضع اين شرايط متضايف.
2- اراده ي معطوف به قدرت و بازارزش گذاري
ما گفتيم که پوچ گرايي نيچه صرفاً سلبي نيست، بلکه ايجابي هم هست، و اينکه متافيزيک اراده ي معطوف به قدرت توأمان بازارزشگذاري و ارزشزدايي است. اين بازارزش گذاري را چگونه توضيح مي دهد؟ نسبت ارزش با اراده چگونه است؟ هايدگر جهت ترسيم درک نيچه اي از ارزش، تعريفي را که خود نيچه پيشنهاد مي کند، تحليل مي کند. ارزش عبارت است از «جنبه اي از شرايط ثبات و فراتر رفتن/پيشي جستن با توجه به ساختارهاي پيچيده ي حيات [که داراي يک] استمرار نسبي در درون [فرايند] شدن است.». در اينجا بسياري از اصطلاحاتبا توجه به آنچه قبلاً گفته شد روشن مي شود: هستي هستنده ها به عنوان فرايندي از شدن، نيروي حيات و اراده تصور مي شود که در درون آن ساختارهاي پيچيده ي خاصي شکل مي گيرد، که براي يک استمرار زماني بهره مند از يکپارچگي است اما به زودي فراتر مي رود و به درون فرايند پوياي حيات (اراده) متمايل مي شود. حال بايد دريابيم که به چه معنا ارزش «وجهي» از اين امر است.
وجه (aspectum) آن چيزي است که به وسيله ي يک نگاه/بيننده (aspicere) ديده مي شود. بيننده امر ديده شده را مي بيند و آن را بدان نحو که محاسبات آن بايد بدين شيوه انجام گيرد، بر مي سازد. اما وجه تنها تا آنجا ديده مي شود که به واسطه ي خود بيننده وضع مي شود (gesetz. در اينکه آيا ما به شيوه ي کانتي به نحو پيشيني، سخن مي گوييم يا به شيوه ي مدرسي ابژه ي صوري بينايي، در هر حال معنا واحد است: ديدن تنها بر مبناي شرطي رخ مي دهد که بيننده از پيش چنان ساخت يافته که آنچه در امر ديده شده قابل رؤيت است مي تواند او را تحت تأثير قرار دهد. اين ساختار پيشيني که در قرابت و پيوستگي اش با ديده شدن بالذات مقوم بيننده است، خود گونه اي از «ديدن» است، ساختار ديدن که کارکرد اين ساختار را پيش بيني مي کند. اين ساختار، که اين کارکرد را امکان پذير مي سازد، چنان اين کارکرد را معين مي سازد که ممکن است بگوييم که بيننده (کنش) را مي بيند، زيرا او پيشاپيش از طريق قرابت ساختاري خويش با امر ديده شده (به نحو پيشيني) ديده است، پيشاپيش «امر ديده شده را في نفسه براي خودش وضع کرده است، به بيان ديگر آن را ايجاد مي کند ...». اين حالت وضع کردن است که تمام رؤيت ها را برتر مي سازد که ديده شدن (وجه) را قابل ديدن مي کند، يعني قابليت هدايت کارکرد ديدن و هر فعاليتي که بر بينايي مبتني است.
نيچه مدعي است، حال اگر ارزش يک وجه (چيز ديده شده) باشد، نتيجه مي شود که «... ارزش ها پيش از هر چيز اشياء في نفسه اي نيستند که در نتيجه در لحظه ي مناسب مي توان آن را به عنوان يک وجه تصور کرد.». آنها وجود دارند تنها به اين دليل که توسط يک بيننده و براي يک بيننده وضع مي شوند. اما در مورد ارزش، آنچه به نحو آشکار ديده مي شود (وضع مي شود) چيست و چه کسي (چه چيزي) آن را مي بيند (وضع مي کند)؟
پاسخ هايدگر به رويکرد نيچه واضح است. آنچه وضع مي شود شرايط ضروري فرايند رشد حيات فراگير است، يعني اراده ي معطوف به قدرت. اين امر گويي هستي هستنده هاست (اراده ي عام) که همچين فراشد خودآگاهي، خود را به عنوان امري در حال تکامل تلقي کردن، است. «... اراده ورزي به آگاهي متعلق است...». بر اين اساس، تصور آن ضرورتاً امري دوسويه است، به طوري که آن را به عنوان دو شرط لازم و جدايي ناپذير خود در حال رشد مي بيند: صورت پيشرفت آن در هر لحظه ي معين، ثابت و متغير است، که بايد فراتر رود؛ و حوزه ي آن امکان هاي ناظر به آن هنوز در حال پيشرفت است. اين نگاه که از طريق آن اراده خود را به مثابه خود مي بيند (حيات در حال رشد) نگاهي است که شرايط ضروري خود به مثابه حيات در حال رشد را وضع مي کند. بدين ترتيب، آنچه ديده و وضع مي شود، «ارزش» است.
اين اراده ي معطوف به قدرت است که تمام ارزش ها را وضع مي کند، زيرا ارزش ها چيزي غير از شرايط خودايجاد شده ي گشودگي خود آن نيست. «... اراده ي معطوف به قدرت، بالذات، عبارت است از يک اراده ي ارزش گذار ...». و اين ارزش گذاري را ما «ارزش سنجي» (Schätzen مي خوانيم. اراده، در مقام هستي هستنده ها، بدين ترتيب مبنا و سپهر تمام ارزش هاست، و در عوض، اگر متافيزيک موجودات را بر اساس هستي شان به عنوان اراده ي معطوف به قدرت تعبير کند، ديگر نمي تواند به فلسفه ي ارزش ها تبديل شود. به عنوان نمونه، بگذاريد دو ارزش بنيادي حقيقت و هنر، را در نظام نيچه اي بررسي و ملاحظه کنيم. هر دو به واسطه ي اراده ي معطوف به قدرت به مثابه شرايط ضروري خود آن وضع مي شوند.
الف: حقيقت- ديديم که يکي از مؤلفه هاي پيشرفت پويا يکپارچگي و حفظ آن چيزي است که از پيش به دست آمده است. مقصود از اين تمرکز بر سپهر خاصي است که از طريق آن اراده مي تواند در تمام زمان ها با يقين کامل در جهت بازگشت (Sicherheit) به داشته هايش تفوق يابد. اين سپهر براي اراده که عنصر پايدار است در هر آنچه به وجود مي آيد، و تحت سيطره ي اراده است، محدوديت ايجاد مي کند. امر ثابت، بدين طريق وضع شده، حفظ مي شود و آنچه را که حفظ مي شود نيچه «موجود»، «هستي» و «حقيقت» فاقد هدف مي خواند. حقيقت به مثابه ارزش آن چيزي است که ديده مي شود آنگاه که اراده خود را وضع مي کند همچون شرط ضروري شدنِ خود، آنچه را که قبلاً لحظه ي ثبات يا يکپارگي خوانديم، شرط آنچه تاکنون در گشودگي اراده همچون واقعيت آنچه واقعي است، حاصل شده است. اين عبارت است از «... يقين پايدار ثبات آن سپهري که اراده ي معطوف به قدرت بيرون از آن خودش را اراده مي کند. ».
ب: هنر- با وجود اين، امر متناظر با مؤلفه ي ثبات، مؤلفه ي فزوني است که به وسيله ي آن اراده در هر لحظه ي معيني از موفقيت موجودات (حقيقت) پيشاپيش در حرکت به سوي موفقيت بيشتر، قدرت بيشتر، است، زيرا امکان هاي جديد به روي آن گشوده مي شوند. آنچه اراده در وضع و ايجاد اين شرط دومِ شدن پيوسته مي بيند ارزشي است که نيچه «هنر» مي خواند. «... هنر ذات تمام اراده ورزي هاست [تا آنجا که] آن منظرها را مي گشايد و آن ها را از آنِ خود مي کند ...». به طوري که اين هنر است که انگيزه ها و محرک هاي اراده ي معطوف به قدرت را با اراده ورزي فراتر از خويشتن، متوجه خود مي کند. هنر، به عنوان ارزش، در بنياد تلقي اراده از خودش به مثابه امري که از خود فراتر مي رود، قرار دارد، يعني به عنوان فراروي لحظه ي حضور موفقيت خود آن. و، از آنجا که در پويايي حيات مؤلفه ي فزوني داراي برتري خاصي بر مؤلفه ي ثبات است، هنر به مثابه ارزش بر حقيقت به مثابه ارزش برتر است. با وجود اين، در هر دو مورد، ارزش چيزي في نفسه و لنفسه نيست، بلکه از سوي اراده ي عام وضع مي شود.
3- اراده ي معطوف به قدرت و حقيقت
از دو ارزش اصلي و بنيادي که اراده ي معطوف به قدرت وضع مي کند، ارزش مهم تر براي ما، ارزش حقيقت است. اکنون مي خواهيم به نحو دقيق ببينيم که چگونه حقيقت به مثابه ارزش از درک اساسي تر حقيقت به مثابه يقين مشتق مي شود. ما تحليل دکارت را يادآوري مي کنيم که [به زعم او] يقين که ويژگي ذاتي سوژه ي بازنماياننده است، عبارت است از خود ضمانت سوژه به مثابه بازنماياننده، به بيان ديگر يقين خود در نسبت با رضايت اش هم از خود (بازنمودکننده) و هم از آنچه او وضع مي کند (امر بازنمود شونده). اين اتکاء به خود که مقوم يقين است صورت برآمده از حقيقت به مثابه مطابقت است (بازنمود کننده در نسبت با بازنمود شونده)، که ما معمولاً «صدق» يا «درستي» مي خوانيم. طبق تلقي مدرن، حقيقت پيش از هر چيز عبارت از مطابقت نيست، بلکه عبارت از انطباق هر ابژه ي وضع شونده با يک معيار تحميل شده توسط خود سوژه ي وضع کننده است، يک معيار از پيش تعيين شده از سوي سرشت سوژه، يعني ضرورت اش براي تصورات واضح و متمايز. هنگامي که هر تصور معيني اين معيار را برآورده کند، در آن صورت آن را درست (حقيقي) قلمداد مي کنيم، زيرا آن يقيني است.
تصوري که بدين شيوه تصديق مي شود «درست» است و اين تصديق «امر درست» (recht-fertig را عرضه مي کند. حال هنگامي که چيزي «درست عرضه شده» باشد (در اين مورد يک تصور)، همه «بايستي بدين نحو» قلمدادش کنند. ممکن است کسي بگويد که اين وضعيت «حقيقي» است، زيرا حقيقت آنچه را که «درست» است توجيه مي کند. اگر اين اصطلاح پذيرفته شود، در آن صورت فراشد يقين ("عرضه کننده ي حقيقت") عبارت است از يک «توجيه» (Rechtfertigung). يک سوژه تصورات اش را تا آنجا که او آنها را مورد تأييد قرار مي دهد، توجيه مي کند، يعني رابطه ي ميان خود و آنچه تصور مي شود را تأييد مي کند. «توجيه» و «تأييد» در اين بافت مترادف اند.
نزد نيچه، محتواي يقين (تأييد) در هيأت «توجيه» و «درستي» ظاهر مي شود. در اينجا سوژه ي بازنماياننده، متکي بر خود يک من/اگوي فردي آن گونه که نزد دکارت بود، نيست، بلکه هستي هستنده ها به مثابه اراده ي عام تلقي مي شود. اراده ي معطوف به قدرت خودش را به عنوان واضع ارزش ها از طريق شدن اش تصور مي کند، اين وضع و ايجاد را تأييد مي کند و بدين سبب آن را توجيه مي کند. هايدگر استدلال مي کند که ما در اينجا صرفاً يک اصطلاح جديدي براي بيان اين امر داريم که چگونه ما پيشاپيش به عنوان خودتصديقي يک سوژه ي بازنماياننده تصور شده ايم، جايي که اراده ي معطوف به قدرت سوژه است و ارزش ها آن هايي هستند که سوژه وضع شان مي کند. «درستي، آن گونه که نزد نيچه تصور شده، حقيقت موجود است [که هستي اش] به مثابه اراده ي معطوف به قدرت [قلمداد مي شود] ...».
واژه هاي «درستي» و «توجيه» براي هدف کنوني ما مهم نيستند. آنچه مهم است اينکه ببينيم که هايدگر چگونه استدلال مي کند که اراده ي معطوف به قدرت نيچه چيزي نيست جز بسط و تفصيل هستي شناسي عام دکارت و تصور وي از سوژه ي بازنماياننده اي که خود يقين خويشتن است. اين امر در تأييد هر لحظه ي معيني از دستيابي و نيل به فرايند شدن رخ مي دهد، لحظه اي که آشکارا قابل بررسي است، زيرا به يک امر ثابت تبديل شده است. اين مسأله ناظر به مؤلفه ي فزوني در رشد و نمو است، زيرا «... تأييد و پذيرش هر ميزان معيني از قدرت براي افزايش قدرت يک شرط ضروري است ...». تأييد عبارت است از حفظ ميزاني از درستي (Für-wahr-halten)، امر پايدار، امر بدست آمده (يکبار و براي هميشه) به نحو معين. تأييد کردن به مثابه امر ثابت و پايداري که خود اراده آن را وضع مي کند، عبارت است از مهار اين امر پايدار و تسليم کردن آن به اختيار اراده. هايدگر اين تأييد شديد را نيز «محاسبه» (Rechnung) مي خواند. «... اراده ي معطوف به قدرت امر متعالي و وضع نامشروط آگاهي در [فرايند] تأييد کنندگي مصرانه [ثابت] از طريق محاسبه است.»
از طريق اين فرايند تأييد (محاسبه)، اراده بر آنچه ثابت و پايدار است اعمال سلطه مي کند، و تاحدي جزئيت امور پايدار «زمين» را برمي سازد که بر روي آن انسان سکنا مي گزيند، اراده ي عام، به مثابه شدنِ خودتأييدي که مقوم هستي هستنده ها است، فرايندي است که از طريق آن سلطه بر زمين (Erdherrschaft پديدار مي شود. در اين جا به ياري بحث آغازين مان در باب اين مسأله ابتدئاً با اين مسأله، به نحو روشن تري مي توانيم دريابيم که به چه معنا اراده ورزي تمرين قدرت است، زيرا اعمال سلطه بر امر پايدار از پيش حاصل شده از طريق تأييد مداوم آن، تمرين قدرت است، و اراده آن سلطه اي را که پايه ي قدرت است، اعمال مي کند. اراده تاحدي شدنِ افزون شده به نحو پيوسته اش را از طريق لحظات پي در پي سلطه بر امور پايدار متولياً وضع شده و متوالياً مغلوب شده، اراده مي کند، اراده ي عام قدرت بيشتر را اراده مي کند، و آن اراده ي معطوف به قدرت است.
قبل از اينکه پيش تر رويم، ذکر اين نکته مهم است، اگر نکات اصلي را مدنظر داشته باشيم، که ما تاکنون همواره اراده ي بازنماياننده را به مثابه هستي هستنده ها در کليتشان، لحاظ کرده ايم. به عبارت ديگر، هستنده ها (موجودات) نزد نيچه امور پايداري هستند که توسط اراده ي عام و خودتأييد ايجاد مي شوند، و هستي شان به وضوح عبارت از پايداري و ثبات قابل تصديق شان است، يعني «حقيقت»شان، که ارزش شان نيز هست. حتي در اين نقطه مي توانيم معناي نقدي را درک کنيم که هايدگر در باب کل اين فرايند ارائه مي کند. از يک سو، نيچه درصدد غلبه بر پوچ گرايي ارزش هايي است، که به زعم هايدگر، پوچ گرايي خود متافيزيک است. از سوي ديگر، او اين کار را از طريق بنيان گذاري فلسفه ي ارزش ها انجام داده است، و اين امر را به واسطه ي صورتبندي مجدد تلقي هايي انجام مي دهد که خودشان در بنياد متافيزيکي هستند: هستي به عنوان يک سوژه ي بازنماياننده (اراده)؛ حقيقت به مثابه مطابقت مبناي يقين مي شود. لذا، نيچه در منازعه اش با پوچ گرايي متافيزيکي در محض ترين صورت آن درافتاده است: فراموشي خود هستي (فوزيس). او اين واقعيت را ناديده گرفته است: اينکه هستي فرايندي است که از طريق آن موجودات به نامستوري و گشودگي درمي آيند؛ اينکه اين نامستوري معناي اصيل حقيقت (الثيا) است. لذا، انديشه ي او از غلبه بر پوچ گرايي بسيار فاصله دارد، و به طور واقعي تحقق عالي آن است، به همين دليل است که تکميل و کمال خود متافيزيک است.
اما هنوز در پايان رنج هاي خويش نيستيم. اگر هستي هستنده ها اراده ي معطوف به قدرت است، در باره ي سرشت انسان چه بايد گفت؟ رسالت او فرض جايگاه شايسته اي براي انسان در ميان جميع موجودات است که بر اساس سرشت هستي در همه ي آن ها سريان دارد. به طور دقيق تر، اين نکته به معناي پاسخ دادن به هستي حاضر در موجودات (که خود متضمن در آنهاست) به مثابه اراده ي معطوف به قدرت، از اين رو، با اراده ي خويشتن اين سلطه اراده ي عام بر زمين را تأييد مي کند با التزام و تعهد به دستيابي به حد امکان يقين جهاني خويش که در آن حقيقت و ارزش تمام امور پايدار نهفته است:
... انسان امور ثابت مادي، جسماني، فيزيکي و روحاني را تأييد مي کند، اما [تنها] به خاطر تأييد خويشتن خويش است که سلطه بر [تمام] موجودات تا آنجا که آنها به ابژه تبديل مي شوند، را اراده مي کند، به طوري که [بدين ترتيب] او ممکن است به هستي هستنده ها [به عنوان] اراده ي معطوف قدرت پاسخ دهد.
اين امر براي نيل به خودتأييدي خويشتن است، از اين رو خواهان نيل به حقيقتي است که مختص خود باشد (و بنابراين براي خود او حقيقي باشد)، و انسان درصدد است تا حقيقت را مسلط و چيره گرداند:
... هنگامي که اراده ي معطوف به قدرت ...، به عنوان اصلي که ارزش را وضع مي کند، اراده مي شود، سپس سلطه بر موجودات بالذات به صورت سلطه بر زمين نوع جديدي از اراده کردن انسان را که به وسيله ي اراده ي معطوف به قدرت متعين [مي شود]، ناديده مي گيرد.
اين کوشش از سوي انسان جهت سلطه بر زمين در واژه ي «تکنيسيته» (Technik) متبلور مي شود. تمام موجودات، حتي انسان خودش، ابژه هاي آن چيزي هستند که او مي تواند آن را معين کند. لذا هستي هستنده ها، از آنچه انسان مي تواند تأييد (محاسبه) کند، ژرف تر نيست، به طوري که به يکباره امکان هاي گشوده شده از طريق محاسبه آشکار شده اند، موجودات خودشان کاملاً مورد بهره برداري و استفاده گرفته مي شوند و به يک مطابقت مبهم و غيرمتمايز تقليل مي يابند. اين امر وضعيتي است که ويژگي جامعه ي معاصر ماست.
ب: بازگشت جاودانهی همان
با وجود اين، نيچه تناظر ميان هستي (اراده ي عام) و انسان، را يقيني تر از آنچه توصيف مي کند، تجربه مي کند. چه بسا، اين را بهتر دريابيم، اگر از نظام ذات به نظام وجود گذر کنيم و فرايند شدن عام را نه در هيأت اراده ي معطوف به قدرت (چنان که تاکنون بود)، بلکه در کسوت «بازگشت جاودانه ي همان» در نظر گيريم.
نيچه در تکاپوي غلبه بر پوچ گرايي دوران ("بيابان رشد مي کند")، در صدد تشخيص اين است که چگونه انسان مي تواند از وضعيت کنوني خويش به درک جديدي از هستي و خودش که در درون اين پوچ گرايي ارزش ها غرق شده است، گذر کند. او در صدد يافتن «پل» معيني ميان انسان آن گونه که تا به حال بوده است و انسان در وضعيتي بهتر، يعني در مقام خدايگان، است. نيچه انساني که تا کنون بوده است را انسان «برده» و انساني که او خواستارش است را «خدايگان» يا «ابر»انسان (Übermensch). مي خواند. دليل اينکه چرا انساني که تاکنون بوده است (بگذاريد به طور ساده بگوييم انسان «مدرن») در باتلاق بي ارزش بودگي (پوچ گرايي) افتاده است، اين است که او واقعاً هنوز به خودش نيامده است به طوري که او مي توانست به نحو شايسته به ارزيابي و سنجش سرشت خويشتن بپردازد و بدين شيوه آن را ملاحظه کند. ابرانسان در اين جا آشکارا برتر است، و او خودش را بر حسب رابطه اش با هستي مي فهمد (البته، به عنوان اراده ي معطوف به قدرت تصور مي کند). «... ابرانسان آن کسي است که ابتدا ذات انسان آن گونه که تاکنون بوده است، را به حقيقت [در باره ي خويشتن] مي آورد و [بدين ترتيب] اين حقيقت را [بدين نحو] تصور مي کند...». تفاوت ميان اين دو صرفاً کمي نيست، بلکه کيفي است، و به نظر مي رسد که دقيقاً با آنچه هايدگر در بافت هستي و زمان مي گويد، مطابق است، که آن را تفاوت ميان انسان اصيل و نااصيل مي خواند. لذا به نحو دقيق، مسأله ي نيچه همان گونه که هايدگر تلقي مي کند، اين است: چگونه انسان در بافت اراده ي معطوف به قدرت بر وضعيت کنوني افتاده در آن غلبه مي کند و اصالت بدست مي آورد، يعني ابرانسان مي شود؟
پاسخ [اين پرسش] در چنين گفت زرتشت (Also Sprach Zarathustra، «کتابي براي همه کس و هيچ کس»، بيان مي شود: براي «همه کس»، يعني، براي هر انساني به عنوان انسان که او در جستجوي فهم معناي ذات خويشتن است؛ براي «هيچ کس»، يعني، براي هيچ کسي که چنان قرباني و مغلوب پوچ گرايي ارزش ها شده است که به اصالت نمي انديشد (چنين فردي آن را نامعقول خواهد يافت). زرتشت نقابي است که تحت آن نيچه گذر و راهي به سوي اصالت را تبيين مي کند. زرتشت يک ابرانسان از پيش آماده نيست، بلکه ابرانسان در حالتِ شدن است. زرتشت آموزه ي ابرانسان را، و در حقيقت، به طور اصولي از طريق مثال ارائه مي کند. از اين رو، ارزش تعليمي آن در بازجويي از خود است: «... آيا اراده ي من به آن اراده اي که، در مقام اراده ي معطوف به قدرت، برکليت موجودات سلطه دارد، پاسخ مي دهد؟». به وضوح، زرتشت در اينجا تعليم مي دهد که نقش ابرانسان عبارت است از پاسخ دهي به اراده ي معطوف به قدرت به عنوان هستي هستنده ها. حال به نحو عجيبي کافي است [بگوييم] که زرتشت نه تنها آموزه ي ابر انسان، بلکه «بازگشت جاودانه ي همان» را نيز تعليم مي دهد. مسأله اي سربرمي آورد: رابطه ي ميان دستيابي به اصالت به عنوان ابرانسان و هستي تصور شده به عنوان «بازگشت جاوداني» چيست؟
ما بايد به نحو غيرمستقيم پيش برويم. بگذاريد خط مشي اصلي را اتخاذ کنيم که به نظر مي رسد متن غيرمحتمل از بخش دوم اثر نيچه باشد، آنجا که زرتشت اظهار مي کند: «چنين انساني ممکن است از [روح] کين توزي رستگار شود: اين براي من پلي است براي والاترين اميد، رنگين کماني پس از توفاني طولاني.». بر اساس آنچه گفته ايم، ما متن را به اين معنا مي گيريم: مشخصه ي انسان مدرن مغلوب شده به واسطه ي پوچي ارزش ها، يک «روح کين توزي» است؛ مشخصه ي ابرانسان، به عنوان «والاترين اميد» زرتشت، رهايي از اين روح است؛ حصول اصالت، «پل» از يکي به ديگري، به نحو آشکار عبارت است از آزادي از اين روح کين توزي. حال بگذاريد به نحو دقيق استلزامات اين مسائل را بيشتر بررسي کنيم. ما يکبار ديگر با صورتبندي مجموعه اي از گزاره ها پيش مي رويم.
1- آنچه پوچ گرايي انسان مدرن را مشخص مي کند، «روح کين توزي» (Geist der Rache). است.
ما با اين امر واقع آغاز مي کنيم که نزد نيچه انسان مدرن هنوز ياد نگرفته که سرشت خويش را درک کند. اين سرشت چيست؟ انسان براي نيچه، همان گونه که سنت متافيزيکي همواره او را بدين نحو تلقي کرده، يک حيوان ناطق است. اگر عنصر حيواني در انسان را «محسوس» بناميم و عنصر عقلاني را «فوق محسوس»، در آن صورت او يک موجود محسوسِ فوق محسوس است. اگر ما محسوس را «فيزيکي» بخوانيم، لذا فوق محسوس به معني متافيزيکي است. بنابراين، انسان موجودي است که در خودش گذر از امر فيزيکي به امر متافيزيکي را ممکن مي کند؛ او موجود متافيزيکي محض و بسيط (das Meta-physische selbst است. هايدگر مدعي است که نزد نيچه، انسان هنوز معناي کامل اين واقعيت را درک نکرده است.
حال متافيزيک، که متافيزيک همواره خرد/ ratio اين حيوان ناطق را به مثابه قدرت تفسير کرده است که از طريق آن انسان موجودات را براي خودش حاضر مي گرداند، آن ها را بر حسب هدف، غايات، و اغراض، عليت ها و معلول ها و ... محاسبه مي کند، رفتار خودش را براساس آن ها نظم مي بخشد، به طوري که آن (متافيزيک) تنها ميزان بازنمايي موجودات مورد مواجهه اي هستند که ارزشي براي او دارند. اين چنين انديشيدن بازنمايايانندگي اينهمان با خرد انسان است که مي توان حيوان ناطق را به «حيوان بازنماياننده» ترجمه کنيم.
اما هايدگر مدعي است که، آنگاه که نيچه از «روح کين توزي» سخن مي گويد، ويژگي بازنمايانندگي انديشه ي متافيزيکي نزد او داراي طرح ويژه اي بوده که بايستي فهميده شود. ما بايد اين اصطلاح را به نحو وسيع تري لحاظ کنيم و نيازي به فهم معناي معمولي آن «انتقام جويي» نيست. بلکه ما بيشتر از آن معناي «اعمال غضب» مي فهيم، و در حقيقت، همراه با يک خشونت کين توزانه که ما در عبارت اظهار شده ي «با يک کين توزي» مي يابيم، هر دوي آن اختلاف هاي جزئي ممکن است اظهار شود، چه بسا، به وسيله ي اصطلاح واحد «آذار و اذيت». حال انسان مدرن براي نيچه، آن گونه که هايدگر او را خوانش مي کند، نه تنها موجودات را ايجاد مي کند، بلکه آن ها را «آذار مي دهد»(verfolgen، يعني آن ها را تعقيب مي کند، با خشونت با آن ها رفتار مي کند، آن ها راهرچه بيشتر به کنترل و انقياد خودش درمي آورد، آن ها را با تحليل خودش تجزيه مي کند، آن ها را تحت اراده قرار مي دهد. اين وجه هاي متنوع ايجاد کردن از اين واقعيت ناشي مي شوند که ايجاد کردن اصلي و اوليه تحريف شده است، تقريباً بايد بگوييم که خلع شده است. تمام اين وجه ها هنگامي که از «آذار و اذيت» موجودات صحبت مي کنيم، قابل درک هستند، زيرا نويسنده همه ي آن ها را با اصطلاح nachstellen نشان مي دهد. به هر حال، اين چگونگي فهم او از «روح کين توزي» را نشان مي دهد که به واسطه ي آن انسان مدرن بايد نجات يابد، اگر بر پوچ گرايي غلبه شود. ما در اينجا بار ديگر ويژگي هاي ذاتي تکنيسيته را تشخيص مي دهيم.
2- انسان عقلاني مدرن که ناصيل باقي مي ماند و «روح کين توزي» است با پاسخ اصيل به هستي به مثابه اراده ي محض سازگار نيست.
... انسان بر اساس ذات اش تا آنجا که ... با موجودات از حيث هستي شان ارتباط دارد، از اين رو با [خود] هستي، و با اين واقعيت است که [خودش] توسط هستي متعين مي شود، لذا در مطابقت با اين نسبت هستي (يعني اراده) با ذات انسان، انسان بايد به يک شيوه ي خاصي به عنوان يک اراده کننده نيز پديدار شود.
حال نحوه اي که در آن هستي انسان به عنوان يک اراده کننده در فعاليت اش به ظهور درمي آيد، نشان مي دهد که چگونه انسان خودش را نه تنها هستي خويشتن خويش را مي فهمد، بلکه همچنين هستي هستنده ها را نيز في نفسه مي فهمد. اين فعاليت انسان مدرن که با «روح کين توزي» مشخص مي شود، اين واقعيت را نشان مي دهد که اين درک هستي به عنوان اراده ي معطوف به قدرت، پاسخ مناسب اش، ناقص است. زيرا هنگامي که ما درون داد کل هستي به عنوان اراده ي معطوف به قدرت را مي فهميم، درمي يابيم که «روح کين توزي» براي آن کاملاً بيگانه است و انسان بايد از اين روح تماماً رها شود.
«روح کين توزي» براي اراده به مثابه اراده بيگانه است. چرا؟ زيرا آن متضمن اين است که هر آنچه نسبت به آن شديد و خشن است به نوعي در برابر اراده مقاومت مي کند، از اين رو، دست کم در ابتدا، به نظر مي رسد که فراسوي قدرت آن قرار مي گيرد و بايستي مقهور شود. اما اين امر براي اراده ي عام که هر چيزي به نحوي در آن قرار مي گيرد، متناقض است. دليل اين است که اراده ي ورزي در خلوص خودش متضمن سلطه بر آن چه اراده مي شود، است. تنها «مقهور کردن» عبارت است از يک خودمقهوري، چنان که، به عنوان مثال، هنگامي که اراده وضع مي کند و لذا بر وضعيت هاي گشودگي خود غلبه مي کند. در فرايند اراده ورزي بالذات، اراده خود را اراده مي کند و چيزي خارج از آن مي تواند «قرار گيرد». چنان که ديديم، اين نحوه اي است که در آن نيچه مجموعه ي نويني از ارزش ها را بنيان مي گذارد، که نقش آن جايگزيني ارزش هاي «متافيزيکي» سنتي است که «مطلق» شده است آشکارا تا آنجا که آنها چنين سنجشي را که ذات هستي به عنوان اراده است، «قرار مي دهد». لذا، «روح کين توزي» با اراده ي محض متناقض است، از اين رو، هيچ پاسخي براي هستي به عنوان اراده که به وسيله ي اين روح اصيل است، وجود ندارد.
3- براي نيل به اصالت، انسان بايد به اراده ي عام به عنوان «بازگشت جاودانه همان» پاسخ دهد.
هيچ/عدم چنان مستقل از فرايند اراده ورزي محض است که اراده-نه حتي زمان، را «پايدار مي گرداند». زمان براي نيچه چيست؟ نيچه همانند هر متفکر قبل از خود از ارسطو به اين طرف، زمان را به عنوان يک توالي بي پايان «حال ها» تلقي مي کند، که به موجب آن نه هنوز «اکنون» (بيشتر) از طريق حال حاضر «اکنون» مي گذرد که بي واسطه يک نه ديگر «اکنون» مي شود که مي توان يک «بود» {"es war"). بخوانيمش. گذشته اراده ي عام را «پايدار مي سازد»، که، به عنوان اراده ي معطوف به قدرت، همواره با اراده ورزي بيشتري مواجه است. اگر آنجا هر چيزي بود که اراده ي محض «مقاوم» خوانده مي شد، به طوري که اراده جستجو مي شد و در «روح کين توزي» مقهور مي شد، يقيناً گذشته ي تغييرناپذير مي بود.
اما درست همين مسأله است. نيچه اراده(ورزي) محض را چنان تصور مي کند که «بود» تغييرناپذير زمان در يک «اکنون»ي ادغام شده است که پايدار مي ماند، يک nunc stans. آيا زمان براي اراده ي معطوف به قدرت باقي مي ماند؟ بله و خير. بله، به اين معنا که حرکت «اکنون هاي» متوالي باقي مي ماند. خير، به اين معنا که حرکت هيچ گاه به درون «بود» غيرقابل بازگشت گذر نمي کند، بلکه بازگشت به اراده، حالت چرخه، را حفظ مي کند، چنان که به نحو پيوسته باز اراده مي شود. اگر کسي اراده کند، زمان باقي مي ماند، زيرا چگونه ما مي توانيم از هستي به يک شيوه ي انساني جز بر حسب زمان سخن بگوييم؟ اما آن پالوده شده ي آن چيزي است که آن را «صرفاً زماني» مي سازد، يعني آن را به يک «گذشته» تبديل مي کند. اگر اين معنايي داشته باشد، مي توانيم بگوييم که زمان براي نيچه «جاودانه» مي شود. با وجود اين، ممکن است چنين باشد، بگذاريد جنبش آنچه ما در اينجا از آن سخن مي گوييم، را به عنوان يک «بازگشت» و پيش وقفه ي آن به مثابه «جاودانه» مشخص کنيم. در آن صورت، درمي يابيم که چگونه نيچه «بازگشت جاودانه ي همان» را تصور مي کرد: آن عبارت است از «پيروزي متعالي متافيزيک اراده ...».
پاسخ به هستي به مثابه اراده در خلوص آن، به معناي درک و تسليم شدن به اراده به عنوان «بازگشت جاودانه» است.با چنين پاسخي، انسان مدرن به اصالت دست مي يابد، يعني ابرانسان مي شود:
ابرانسان برتر از انساني مي شود که تاکنون بوده است، تا آنجا که او با هستي وارد تعامل مي شود، که، به عنوان اراده(ورزي) بازگشت جاودانه ي همان، به طور جاودان خودش را اراده مي کند و نه چيز ديگري را ... .
4- از اين رو زرتشت با تعليم «بازگشت جاودانه» راهي براي ابرانسان هموار مي کند.
دستيابي به اصالت رهايي انسان از نحوه ي تفکر معين شده به وسيله ي «روح کين توزي» است. اين رسالت زرتشت در موعظه و نصيحت براي اين رهايي است:
زرتشت نيچه کيست؟ او آموزگار است آموزه ي او [شيوه ي] پيشين انديشيدن [انسان] را از روح کين توزي به سوي آري گويي به بازگشت جاودانه ي همان، رها مي سازد.
اين آري گويي به ارزش گذاري اي است که به وسيله ي آن بر پوچ گرايي غلبه مي شود. زرتشت ابرانسان را موعظه مي کند، زيرا، و تنها تا آنجا که، او بازگشت جاودانه را موعظه مي کند. او هر دو را با هم اظهار مي کند، زيرا آن ها متضايف هستند: هستي هستنده ها و سرشت انسان. «... زرتشت خودش به نحو خاصي اين تضايف است ...».
اما نيچه بيش تر از اين نمي تواند فراتر رود. جهت فراتر رفتن بايستي به تضايف ميان هستي و سرشت بشر في نفسه انديشيد. «اين ... نسبت هستي با ذات انسان به عنوان رابطه ي اين ذات با هستي، بر حسب ذات اين [رابطه] و منشأ اين ذات، هنوز مورد انديشه قرار نگرفته است ...». انديشيدن به آن به معناي فراتر رفتن از متافيزيک همراه با تفسير آن از انسان به عنوان حيوان ناطق است. اين به معناي گذر از انديشه ي بازنماياننده به انديشه ي بنيادي است. نيچه، برده ي انديشه ي بازنماياننده، اين گام را نمي توانست بردارد. به اين دليل است که هايدگر احساس مي کند که حق دارد بپرسد که اگر «پل والاترين اميد» در واقع به يک انحلال هنوز بنيادي تر نيانجامد، پوچ گرايي مخرب باقيمانده به خود فرايند هستي بي توجه مي ماند.
عبدالله امینی