ضمن تشکر از شما همراه و همفکر گرامی. ابتدا پرسش های شما را به همان شیوه ای که در پست های قبلی نوشته بودید، می آورم و سپس پاسخهای آنها را.
فرق ماتریالیسم (مادی گرایی) با اگزیستانسیالیسم (وجودگرایی) چیست؟
راههای تشخیص اینکه بدونیم مطلبی فلسفی که بیان شده این مطلب از فیلسوفی قاره ای بوده یا فیلسوفی تحلیلی چیست؟ (جدا از اینکه بدونیم کدوم فیلسوفها قاره ای هستند و تحلیلی
پرسش فوق مثل این است که بگوییم فرق هندوانه با سنگ در چیست؟ زیرا ماتریالیسم در دل خود دوئالیسم دکارتی یا در کل دوئالیسم ذهن و عین یا هوله و ایدوس را نهفته دارد. بر این اساس ماتریالیسم در بطن تاریخی نظامهای فلسفی، عمدتاً در مقابل ایدئالیسم قرار میگیرد و به زبان خیلی ساده ماتریالیسم رویکردی است که بنا را بر «ماده» میگذارد و به وجود هرگونه بعد غیرمادی جهان اساساً بدبین است. اما اگزیستانسیالیسم (دستکم آنگونه که در آثار هایدگر و نه سارتر نمود یافته) مکتبی فلسفی است که ثنویت مذکور را برنمیتابد، یا نمیخواهد از منظری معرفتی بر یکی از پایههای دوئالیسم پیشگفته تأکید نهد و از آن زاویه به تفسیر جهان بپردازد. بلکه نگرشی وجودی و نه لزوماً معرفتی به جهان و از آن جمله به بشر دارد و برای پرهیز از هرگونه بعد سوبژکتیو اندیشهی بشری و تفکر فلسفی بر خودِ «وجود» و نه «ماهیت» تمرکز میکند.
یکی از راههای تشخیص نوشتهی یک فیلسوف تحلیلی یا قارهای با تمرکز بر خود متن (بهعنوان یک چارچوب بسته و بدون اطلاعات برون متنی بر اساس پرسش شما) در خود همان مفهوم «تحلیلی» نهفته است که بهعنوان پسوند فلسفهی تحلیلی میآید. فیلسوف تحلیلی بر خود مفاهیم و عبارات بکار رفته در گزاره تمرکز میکند و سعی در «تحلیل» معانی و لوازمات منطقی آن دارد و تاحدی «علممحور» هم هست، اما فیلسوف قارهای عمدتاً بر مسائل انسانی، فرهنگی و اجتماعی مرتبط با مسأله تأکید میورزد و برخی پیشفرضهایی را در کار میآورد که لزوماً از طریق روش تحلیلی فیلسوفان تحلیلی قابل دسترس نیست، اما در فهم ما از متن (به معنای عام کلمه) مؤثر هستند. به بیان دیگر، فیلسوف تحلیلی به تحلیل مفهومی خود واژه توجه میکند، در حالی که فیلسوف قارهای به زمینه یا بافتی که واژه در آن معنای خاصی به خود میگیرد. بهعلاوه، طبق ادعا نوشتههای فیلسوفان تحلیلی «روشنتر»اند، در حالی که نوشتههای فیلسوفان قارهای دارای پیچ و تابهای خاصی هستند.
زیبایی شناسی یونانی به عنوان مبنای زیبایی شناسی رایج به چه معنایی است و چرا حوزه حکمی هنر در آن راه نمی یابد؟
اولاً مقصود شما را از تعبیر «حوزهی حکمی هنر» را درنمییابم. ثانیاً اینکه مباحث زیباشناسی (بهمثابه حوزهای مستقل در فلسفه از سدهی هجدهم به این سو) را به لحاظ تاریخی به مباحث فیلسوفان یونانی در باب هنر و زیبایی بازمیگردانند، به این معناست که گرچه در آن زمان زیباشناسی بهعنوان شاخهای متمایز وجود نداشت، اما فیلسوفان یونانی و در رأس آنها افلاطون، ارسطو و افلوطین در باب مفاهیم «زیبایی» و «هنر» تأمل فلسفی کردهاند و آثاری نیز به این مباحث اختصاص دادهاند.
اعتبار مطلق یافتن اکنون و جدید در دوره مطلق و بی ارزش شدن گذشته بر چه مبنایی است؟
پرسش دوم نیز تاحدی مبهم است، اما آنچه من از عبارات شما برداشت میکنم، این است که امروزه هر آنچه مدرن است و کنونی دارای اعتبار مطلق است و آنچه سنتی است و مربوط به گذشته، فاقد ارزش. و حال شما میپرسید این رویکرد بر چه مبنایی استوار است؟ یقیناً این گرایش، گرایش مسلط همهی مکاتب و متفکران نیست، گرچه زمانی درنتیجهی سیطرهی پیشرفتهای تکنولوژیک و علمی چنین نگرشی تاحدی نزد برخی از متفکران و مکاتب عمدتاً علممحور و پوزیتیویست شکل گرفت، اما بلافاصله این رهیافت مورد نقد جدی متفکران حوزههای مختلف قرار گرفت و امروزه این انگاره که هر آنچه امروزی است خوب است و هر آنچه مربوط به گذشته بد، بهمثابه رویکردی اساساً ارزشی هیچ مبنای قابل دفاعی ندارد.
چرا دیدگاه فاقد اعتبار انسان معاصر نسبت به گذشته غلط است؟
شمار در این پرسش بهنحو ضمنی به خودتان پاسخ دادهاید. شما میگویید که چرا دیدگاه انسان معاصر به گذشته غلط است و خود جواب میدهید چون «فاقد اعتبار» است. اما به طور کلی این گونه نگاه ارزشی و دو قطبی به مسألهی سنت و تجدد یا گذشته و حال چندان مسأله را حل نمیکند. چون نمیتوان همهی رویکردها به گذشته را با یک چوب راند و همه را فاقد اعتبار لحاظ کرد. بهعنوان مثال، هرمنوتیک فلسفی بهعنوان یکی از مکاتب فلسفی کنونی به نسبت گذشته یا آنچه را «سنت» میخواند، لزوماً دیدگاهی فاقد اعتبار یا منفی ندارد. لذا پرسش را بایستی دقیقتر کرد و مصداقهای آن را روشنتر بیان کرد.
تفاوت ها، مزایا و کارکردهای دیدگاه کمیت نگر و کیفیت نگر در مورد هنر چیست و هر یک از این دیدگاه ها چه وجوهی از معرفت حقیقی را دارا هستند؟
این پرسش در حقیقت بسیار گسترده است و به راحتی در اینجا و با رویکرد تکبعدی قابل پاسخ گفتن نیست. اما بهطور خلاصه رویکرد کمی و محاسبهگرانه در هنر در دورهی مدرن برایند جهشی بود که در فلسفه و علم مدرن از دکارت و بیکن به این سو صورت گرفت که برایندهای محدودکننده و تاحدی مخرب آن همانند سایر سپهرهای دیگر، در حوزهی هنر و زیباشناسی نیز خودش را نشان داد. یقیناً رویکرد کمیتمحور نه تنها در هنر بلکه در سایر حوزهها به تمامی غلط نیست و لذا میتواند در مورد جهان و سایر امور معرفتی را به ما ارزانی دارد، به همان سان که رویکرد کیفی کل حقیقت جهان را به ما نشان نمیدهد، هر دوی این رویکردها برای ما ضروری هستند و هر کدام به سهم خود «حقیقتی» از جهان را برای ما کشف میکنند، به تعبیر گادامر ما بایستی طریق «میانه» (به تعبیر افلاطون «اندازهی درست») را برگزینیم. مسأله آنجا مشکلآفرین میشود که بر یکی از این رویکردها بهعنوان تنها رویکرد حقیقی تمرکز شود و رهیافت دیگر به حاشیه رانده شود.
برای آگاهی بیشتر در باب این مسائل و در کل جهت بحث بیشتر در خصوص رابطهی هنر و زیبایی با سایر حوزههای معرفتی در دورهی مدرن شمار رر به کتاب ذیل ارجاع میدهم: نسبت میان حقیقت و زیبایی با نگاهی به هرمنوتیک فلسفی، عبدالله امینی، انتشارات نقد فرهنگ، 1395، بهویژه 6 فصل اول آن. و نیز: هرمنوتیک، زبان، هنر (شش جستار هرمنوتیکی)، هانس گئورگ گادامر، ترجمه عبدالله امینی، نشر پرسش، 1395. اثر اخیر جدای از اینکه به نسبت میان هنر و هرمنوتیک یا فهم میپردازد، بر ضرورت دو نگاه کمی و کیفی برای بشر معاصر تأکید میورزد.