ادامهی اجباری راهی که به «ترکستان» است
این روزها سطح مسائل و معضلات آن قدر پایین آمده است که نویسندگان، متفکران و فعالان فرهنگی بهجای پرداختن به مشکلات فرهنگی و معضلات اجتماعی و سیاسی در سطح جامعه و نیز دشوارههای عام هستی و حیات بشر ناچارند به مشکلات و دشوارههای فردی و شخصی خودشان بپردازند؛ آنهم از حل و فصل آنها درمیمانند و نهایتاً چیزی جز سرخوردگی و ناامیدی نصیبشان نمیشود. این رویگردانی از مسائل جمعی و «دیگر»محور بهسوی مسائل و معضلات شخصی در جامعه (بهتر است بگوییم، «ناجامعه»)ی ما امروزه جدای از اینکه برآمده از منطق مصلحت عرفانمسلکی و خودخواهی فردی آن است، ناشی از مغالطهای است که نهادها و ساختارهای دولتی بهکرات و بهعمد میکوشند که معضلات ساختاری و کلان را به امری روانشناختی و فردی بدل سازند و همهی تقصیرها و کمکاریهای خود را به «نالایقی» و «ضعف در تصمیمگیری» و «عدم خلاقیت» خود افراد فرافکنی و از مسئولیت امور شانه خالی کنند.
این مغالطه که همواره سیاست عام جمهوری اسلامی بوده است به این منظور است که علیرغم وجود نهادهای بهظاهر بروکراتیک و بودجههای کلان آنها، آشکارا از حل و فصل تمامی معضلات اجتماعی و فرهنگی (که اموری ساختاریاند و نه صرفاً فردی) خالی کند و در نهایت با فرافکنی تمامی مشکلات ساختاری به ارادهی جزئی خود افراد جامعه نهتنها صورت مسأله را پاک کند. دولت با این کار بیشتر نمک بر زخم افراد میپاشد و درد آنها را دوچندان میکند. جالب اینجاست که نهادهای دولتی (به جهت قدرتی که دارند) در رسانههای جمعی از بس این مغالطه را در بوق و کرنا به گوش مردم جار زدهاند، که خود افراد جامعه هم گویی باورشان شده است که دولت در این معضلات بیتقصیر است و مدام همقطاران و اطرافیان خود را سرزنش میکنند و برچسبهای ناشایستی به آنها میزنند. متأسفانه گویی این امر تبدیل به یک قاعده شده است (این مسأله در مورد طبقهی مرفه جامعه بیشتر صدق میکند) که اگر کسانی با مشکلات و معضلات حادی در زندگی دست و پنجه نرم میکنند یقیناً ناشی از «بیعرضگی»، «تنبلی»، «بیکفایتی» و عدم آیندهنگری خود آنهاست، غافل از اینکه نبایستی هیچگاه مسألهی خلاقیت فردی (که البته آن نیز در دل بافت و بستر لازم شکوفا میشود) و نیز اموری اتفاقی و شانسی را در زندگی برخی افراد با معضلات ساختاری و اجتماعی خلط کرد. جامعه و ساختار اجتماعی و فرهنگی صرفاً مؤَلف از و نیز برایند صرف خلاقیتهای برخی افراد نیست، بلکه طبق ادعا (به تعبیر، روسو) حاصل «ارادهی همگان» است.
نمونههای بسیاری از معضلات اجتماعی و فرهنگی وجود دارند که پیوسته مشمول مغالطهی مذکور قرار میگیرند؛ بیکاری، اعتیاد، خودکشی، طلاق و ... مواردی از این دستاند. بهعنوان نمونه، معضل بیکاری، که امروزه امری بسیار فراگیر و حاد است، را در نظر بگیرید. در جامعهی ما عمدتاً چنان جا افتاده است که اگر مثلاً فردی دارای تحصیلات عالی همچنان بیکار باشد و در پی این معضل و مشکلات ناشی از آن سرخورده شود، خود او مقصر صد در صد دانسته میشود؛ در اینکه نتوانسته که با بهرهگیری از ترفندهای رایج جامعه (تواناییها و بهظاهر «ارزشهای» جا افتاده در جامعهی فعلی ما که در قالب سه مؤلفهی مشهور «پول»، «پارتی» و «پررویی» به انضمام دروغ و تزویر دستهبندی میشود) و بدون توجه به محدودیتهای ملزم کننده از بالا به پایین، کاری برای خود دست و پا کند و دیگر «سربار» جامعه نشود. حتی کار به جایی کشیده است که به فرد مذکور چنین القا میشود که «اگر کسی که سالهای متمادی درس خوانده و مصرف کننده بوده و اکنون نتوانسته شغلی برای خود دست و پا کند، بهتر این است که روی مدرک مبارکش بشاشد و شغل چوپانی را پیشهی خود سازد!». آنها بهشیوهی اگزیستانسیالیستی سارتری این انگاره را تقویت میکنند که «اگر فردی فلج در مسابقهی دو میدانی قهرمان نشود مقصر خودش است!»
طبق چنین منطقی دیگر به هیچ وجه از آن «ساختار»ی پرسش نمیشود که بانی و علتالعلل چنین معضلی شده است. آن نهادهای دولتی مسئول مورد چون و چرا و محاکمه قرار نمیگیرند که چرا این همه سال بودجههای کلان از بیتالمال گرفتهاید که بهظاهر در جامعه شغل ایجاد کنید و معضل بیکاری را حل و فصل کنید، ولی در عوض بیکاری نهتنها ریشهکن نشده که چندین برابر هم شده است؛ به این دلیل ساده که افراد بانی این کار در آن ساختار معیوب بودجههای کلان را صرف عیاشیها و امور شخصی و خانوادگی خود کرده و عمدتاً به سرمایهگذاری در «بلاد کفر» پرداختهاند و یا صرف تحصیل فرزندان نازنینشان در بهترین دانشگاههای غرب کردهاند.
فرد بیکار پیشگفته در چنین وضعیتی بهنحو مضاعف روحش آزرده میشود، زیرا علاوه بر اینکه به لحاظ درونی دچار تشویش و رنجش فراوان میشود، از سوی اطرافیان و حتی اشخاص حقوقی بهعنوان فردی نالایق و بیعرضه قلمداد میشود و او را به چشم یک انسان عاطل و باطل و سربار جامعه مینگرند. چنین فردی که در هیچ یک از این ساحتها (به تعبیر هگل) «به رسمیت شناخته نمیشود»، لذا طبیعی است که به گروههای افراطیِ دینی یا به احزاب سیاسی بپیوندد؛ زیرا دستکم در آنجا بهنحو موقت احساس میکند که «اثرگذار» است و فردی چندان هم عاطل و باطل نیست؛ حتی اگر در قالب کنشی تخریبگرانه و سلبی هم باشد.
همهی این مطالب را گفتم تا زمینه را برای اظهار معضلی شخصی (که البته در اصل معضلی ساختاری است، ولی من در اینجا تنها به عنوان نمونهی موردی به معضل خودم میپردازم) فراهم کنم که سالهای متمادی است با آن در جدالم؛ مقصودم معضل بیکاری است. علیرغم اینکه مشکلی ساختاری است، اما هم دولت و هم ملت روزانه و بهکرات آن را چون زخم زبانی دائمی به ارادهی خود من نسبتش میدهند. از جملهی آنها میتوان به این موارد اشاره کرد: «راستی شما بیست و دو سال درس خواندید آخرش نتوانستید کاری دست و پا کنید؟ تو خودت خیلی بیخیال هستید و در خواست نمیدهید، وگرنه کار زیاد هست. زیاد پیگیر نیستید. خودت را از دولت مجزا میدانید، اگر در کانون بسیج ثبت نام میکردید الان وضعت روبهراه بود، خودت نمیخواهید کار داشته باشید. حتماً مشکلی سیاسی یا چیزی از این دست دارید و ...». من نیز طبیعتاً با کش و قوسهای بسیاری بهسختی توانستهام در مقابل این عقلانیت پوشالین مقاومت کنم. در نهایت، بهعنوان واکنشی سلبی به درون خودم رجوع کرده و بهناچار خودم را سرزنش کردهام.
شهریور ماه سال جاری وزارت علوم و تحقیقات و فناوری (البته در اینکه این وزارت اصولاً با علم و دانش و تحقیقات سروکار دار،د شک دارم) طبق روال سالهای پیشین از طریق «سامانهی رضوی» برای چندمین سال متوالی برای تأمین هیأت علمی مورد نیاز دانشگاهها اعلام نیاز کرد. من که سالها پیش از راهاندازی این سامانه از راه پست چندین و چندبار بهطور مستقیم برای دانشگاهها مدارک ارسال کرده بودم (از سال 1388 به بعد)، با راهاندازی سامانهی مذکور از آن سال تاکنونبهطور متوالی نوزده بار در آن سامانه ثبت نام کردهام، پول پرداخت کردهام و مدارکم را بارگذاری کردهام. در طول این سالها بیش از پنجاه دانشگاه (اعم از دولتی، غیرانتفاعی و پیام نور و آزاد- البته در سایت مختص به خود آن) و حتی برخی از دانشگاهها را چندین و چندبار انتخاب کردهام و در برخی از آنها هم دعوت به مصاحبه شدهام؛ حتی از حیث فاصله دورترین دانشگاه به محل زندگیام، که دانشگاه زاهدان است، را دو بار انتخاب کرده و دوبار به مصاحبه رفتهام (یقیناً حواشی و مسائل بسیار زیادی در این باره برایم پیش آمده است که در جای خود شنیدنی است و در این مجال نمیگنجد). این در حالی است که تاکنون در هیچ دانشگاه یا مؤسسهای پذیرفته نشدهام و همچنان «اندر خم یک کوچهام». تنها پاسخی که در برخی موارد جهت رد شدنم در سامانهی مذکور با عبارتی مبهم، خشن و بدون هیچ توضیحی آمده، این است: «درخواست شما در اولویت قرار نگرفت!» دیگر هیچ توضیحی مجاب کننده در این باره وجود ندارد که اصولاً ملاک «در اولویت قرار گرفتن» چیست و من کدامیک از آن ملاکها را کم داشتم؟ قلباً دوست داشتم که در طی یک نامهی رسمی صراحتاً اعلام بکنند که شما از حیث علمی در سطح پایینی هستید تا اینکه بدون هیچ دلیلی بنویسند «با درخواست شما موافقت نشد». چرا نشد؟ خدا میداند.
راستش خودم هرچی فکر کردم تنها یک دلیل به ذهنم خطور کرد. تصورم این بود که اگر به فرض ملاک پذیرش رزومهی پژوهشی و تحصیلی عالی باشد، در مقایسه با بیشتر آنهایی که رقیب من بودهاند، اگر از این حیث رزومهام غنیتر نبوده باشد، یقیناً کمرنگتر نبوده است. بهعنوان مثال، اگر برخی از آنها شبانه بودند و یا در دانشگاه آزاد و غیرانتفاعی درس خوانده بودند، من هر سه مقطع را با بالاترین رتبه و امتیاز در دانشگاههای دولتی معتبر گذراندهام؛ اگر بیشتر آنها به جهت اینکه تنها پول داشتند پایاننامههایشان را دیگران برایشان نوشتند، من هر دو رسالهام را با عالیترین نمره خودم تألیف کردم و دفاع کردم. اگر برخی از آنها مقاله و کتابی نداشتند، من چندین مقاله و کتاب تألیفی و ترجمه داشتم. فهرست بلند بالایی را میتوان به این «اگر»ها اضافه کرد، اما همین مقدار کافی است.
در پایان این تأمل تنها یک گزینه برایم قابل تصور بود و آن اینکه اصولاً در این جامعه ملاک علم و آگاهی و دانش نیست، در عوض آنچه حاکم است مؤلفههای دیگری است که منِ «کوردِ» روستاییِ «سنیِ» مفلوکِ فاقد قدرت بهطور مادرزادی از آنها بیبهرهام. و اینگونه است که فردی بیچاره چون من که تنها «انسانیت» (و اندکی دانش نیز) دارد و بس، بازیچهی دست سامانهای لعنتی میشود که (به تعبیر روانکاوان) «ابژهی میل»اش را مدام دورتر از دسترسش قرار میدهد تا تجربهی «لذت» آن برای همیشه همچون حسرتی بر دل او سنگینی کند. در این گیرودار، در این بازی نابرابر، بازیای که یک طرفش ساختاری ناعادلانه و فاقد هرگونه ارزش انسانی است، و در سوی دیگرش فردی که صادقانه و سادهدلانه دل در گرو وعدههای دروغین آن نهاده است، آنکه متأسفانه میبازد نه ساختار جعلی بلکه فرد فاقد قدرتی چون من است، فردی که ساختار دروغین (دروغین از منظر ارزشهای انسانی، وگرنه همین امر دروغین است که زندگی ما را به باد داده است) عمری با زندگیاش بازی کرده است و آرمانهایش را به بازی گرفته است.
اما گذشته از این مسائل، من سالیان سال است که دیگر امیدی به اصلاح این ساختار و این سیستم ندارنم و اگر در این سامانه برای نوزدهمین بار پیاپی تن به ثبت نام دادم تنها به این دلیل بوده است که دستکم از این راه به آن سیستم نوعی دهن لقی کرده باشم چونان کنشی سلبی؛ چون چارهی دیگری نداشتم. این ثبت نام و واریز کردن پول همچون فحشی آبدار و طنزی جهتدار تلقی کردهام به نسبت آن ساختار معیوب و آن بروکراتیک ناسالم و ناکارآمد.
دیگر کار از آن گذشته که فرد شرافت و کرامت خود را زیر پا بگذارد و دست طلب جهت یاری بهسوی آن «ناکسانِ» دارای قدرت سیاسی ولی فاقد اصول و ارشهای انسانی و اخلاقی دراز کند. (در اینجا تعبیر «ناکسان» به افراد درون آن ساختار و نه اشخاص حقیقی اشاره دارد، چهبسا برخی از آنها هم اگر در یک سیستم سیاسی دموکراتیکی بودند، ارزشهای انسانی را رعایت میکردند.)
عبدالله امینی